تبليغاتX
از قلم انديشه تراوش مي كند
شخصيت اول [دكتر شريعتي]، ايشان يك حساسيت خاصي نسبت به روحانيت داشت. در بحث‌هاي خودش هم هنگامي كه مي‌خواست مثال زشتي بزند و كسي را تحقير كند، مي‌گفت فلاني آخوند يا ملاست!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 23:21  توسط آيدين  | 

خبر کوتاه‌ بود
اعدام‌ شان‌ کردند!

خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزید
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گریه‌ را سر داد
و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌

چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود

عزیزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌کند آنجا
طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
خدایی‌ می‌کند آنجا

شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر

عزیزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
و هنگامی‌ که‌ یاران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند

عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌

عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست‌.

Free Image Hosting

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 16:45  توسط آيدين  | 

عابر اين شهر دلم، كه هر گوشه‌ گوشه‌ي آن غميست تازه كه بر جان آدميان رخنه مي‌كند. مي‌رويم ما... به كجا؟ به ناكجا آباد؟ يا به جهنم؟!كسي نمي‌داند. شايد بتوان از محمد پرسيد، اما او سالهاست كه در دل خاك خفته است و در دل دل هاي ما نيز. سخن گفتن آسان نيست، به اين معنا كه شنوايي نيست. نگوييد كه نمي‌توان گفت، چرا، مي‌توان گفت. مي‌توان حتي فرياد كشيد، اما چه بايد گفت. اين روزها كه حتي اگر خر هم بگوزد مي‌گويند اين سياسي است! خب همين طور هم مي‌شود، همه فراموش مي‌كنند كه كجا هستند يا چه هستند، يك تكرار پوچ، خود را دور زدن، در خود تكرار شدن، چند روز "پيش صد سال تنهايي" ماركز را خواندم، شايد همچون مكوندو و مانند خانواده بوئنديا، نصفي حرام زاده، تكراري تكراري، مثل خيلي از فيلم‌هاي صدا و سيما، تكراري و مبتلا به خود سانسوري. كاش اينطور نبود، يا بهتر بگويم... كاش اينطور نبوديم، همه باهم برادر بوديم، مثل فيلم‌هاي جنوب شرق آسيا همه همديگر را برادر و خواهر صدا مي‌كرديم، برادر و خواهري كه صداي دوستي بدهد، يا مثل ماركسيست‌ها... هي! رفيق! البته هنوز هم كم نيستند كساني كه همديگر را برادر و خواهر صدا مي‌زنند، بعضي‌هايشان واقعا مثل برادر و خواهر هستند، برادر باهم، خواهر باهم. خيلي همديگر رو مي‌بوسيم، ولي دلهايمان از هم دور است، از بس كه دروغ مي‌گوييم. مثل بازاري ها كه خيلي‌هايشان اگر روزي صدتا دروغ نگويند روزشان شب نمي‌شود، تف به ذاتشان كه گند زدند به ايمان مردم، همين ها هستند كه زكات هم مي‌دهند، تف به ذاتشان.

            يارو مي‌گفت از فروش 50 حلقه فيلم فلان فلان شده! يك گوشي خريده! يه مدتي هم به جاكشي مشغول بود، مي‌گفت چهارصد هزار تومان در سه روز يا شايد دو روز كاسب شده. چند روز پيش ديدمش كه آهي در بساط نداشت، اما اين هم موقتي است، انگار خدا هم كاري باهاش نداشت، چون او هم خيلي به خدا كاري نداشت، همديگر را آزاد گذاشتند و كاري به كار همديگر ندارند، فقط نماز و روزه‌اش را مي‌خواند كه زبان خدا دراز نشود. مي‌دانم كه تا يك مدت ديگر اوضاعش خوب مي‌شود، البته اگر خدا با او كاري نداشته باشد، شايد بخواهد كمي گوش مالي‌اش بدهد، دلم برايش مي‌سوزد. تنهاست، شايد هم به همين خاطر است كه خدا كاري با او ندارد و گناهش را نمي‌نويسد، يا شايد هم به اسم ثواب مي‌نويسد، خب اگر قرار است كه فاحشه ها هم آدم شوند، جاكش ها كه از آنها كم ندارند. خدايا ! مرا ببخش. من قصد بي‌احترامي ندارم، اما تو خود مي‌داني كه در دلم چه مي‌گذرد. ببين مارا كه به چه روزي افتاده‌ايم. حتي نمي‌توانيم از ته دل لبخند هم بزنيم، عقيده‌هايمان از انسانيتمان پيشي گرفته، بايد اول مسلمان باشيم تا بعد با ادب باشيم و راست گو باشيم و شاكر خدا، حالا كه مسلمان هم شديم نه با ادبيم، نه شاكر و نه راستگو. حتما ايراد از اسلام است، نمي‌شود گفت كه اين همه آدم دستورات اسلام را زير پا مي‌گذارند، اگر اين دين براي همه است پس چرا خيلي از اين همه آدمها نمي‌توانند با آن راحت باشند و راحت آنرا قبول كنند و به آن عمل كنند. كاش به جاي آنكه در مراسم ختم و عروسي اين و آن دسته‌هاي گل را بيهوده به هدر دهيم، ماهي، يا اصلا دو يا سه ماهي يك بار يك شاخه از آن همه گل را به يكي از دوستانمان هديه بدهيم، چقدر شادي آور است، دسته‌هاي گلي كه در مراسم عروسي به خانواده عروس داده مي‌شود يا در مراسم خاكسپاري، فقط باري است براي خانواده عزادار يا خانواده عروس و داماد، كسي هم به آن شاخه گل‌ها نگاهي نمي‌كند. كاش سالي يكبار براي يك دختر بچه فقير چلوكباب با تمام مخلفات هديه بدهيم، بهتر از نذري هاي امام حسين است كه همه مي‌خورند و آخر سر مي‌گويند شور بود يا بي نمك. بعضي ها لياقت خوبي ديدن را ندارند.

            راستي! چقدر فاحشه ها زياد شده‌اند! اصلا چرا ما فاحشه خانه نداريم؟! دانشگاههاي ما شده فاحشه خانه، دسته‌هاي عزاداري ما شده فاحشه خانه، خانه‌ها هم شده فاحشه خانه! يا چرا ما ميكده نداريم! در اين روزگار كه دروغ نقل مجلس‌ها و محفل‌هاي ما شده، مستي كه راستي هم دارد چرا گناه است؟! دروغ بدتر است يا مستي؟ خيلي از مست ها كه با كسي كاري ندارند! فقط نبايد بد مستي كنند كه خانه رفتني به زن و بچه آسيبي نرسانند! پليس هم به جاي اينكه به روسري مردم گير بدهد كارش راحت مي‌شود، يك مست را زير كتك مي‌گيرد و مست هم همچنان مست و بي‌خيال! اين بهتر نيست؟! هم دروغ كمتر مي‌شود هم كه مردم شادتر مي‌شوند، خدا هم كه از اول نبود، پس تاثيري روي ايمان مردم ندارد، دارد؟! خدايا! مارا ببخش كه هم تو را الاف خود كرديم و هم خود را مشغول هزلياتي كه روزي پنج بار از حفظ مي‌خوانيم و نمي‌فهميم كه چه مي‌گوييم، ولي نمي‌دانم چرا بعضي ها وقتي آن جملات عجيب و گنگ را مي‌خوانند آدم‌هاي خوبي مي‌شوند، ولي آن بعضي ها هم خيلي نيستند، تازه خيلي هم نگران نباش چون آرام آرام ديگر كسي آن جملات حفظي را هم نمي‌خواند. پس نمي‌توان از آنها به عنوان الگو استفاده كرد، مي‌توان؟‌الگو نبايد فقط در يك استثنا قابل پياده سازي باشد، مگر مي‌شود كه يك نفر الگوي يك دين باشد و خيلي ها نتوانند مثل او باشند، يك روزي محمد توانست الگوي خيلي‌ها بشود، اما الان او نمي‌تواند الگوي من باشد، چون محمد اسب سواري مي‌كرد، من حتي الاغ هم ندارم كه سوارش بشوم، اما خيلي‌ها سوار من مي‌شوند و ثواب مي‌برند چون محمد گفته‌است كه اسب سواري ثواب دارد، ندارد؟ عمر خود را بيهوده صرف مي‌كنيم تا ببينيم كه چه كسي بهتر است يا شايد كه بدتر است. همه در جاي خود خوبند اگر با كار خود ديگران را بدحال نكنند.

خب! حال تكليف چيست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 12:5  توسط آيدين  | 

آقا گفتند: " مرزبندي كنيد..."


من هم از جانب خود مي‌گويم:


-بروي چشم... بزودي مرزبندي مي‌كنيم...


مرزبندي با بيگانگان، مرزبندي با سگ‌هاي آقا، مرزبندي

با عاشقان قدرت و ولايت، مرزبندي با استعمارگران، 

مرزبندي با ولايت پرستان، مرزبندي با عمله فاشيسم

ديني، مرزبندي با ولايت جائر، مرزبندي با اصل ولايت

فقيه  و ولايت مطلقه فقيه، مرزبندي با "ما" يا همان

آقاي خامنه‌اي، مرزبندي با امام خميني و مرزبندي با

حمال‌هاي تشيع صفوي و نيز توضيحات لازمه براي

آنانكه ذره‌اي تامل و تحمل دارند...


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 17:31  توسط آيدين  | 

"خوارج جديد"

«فتنه‌ها چون روي آورد، باطل را به صورت حق آرايد، و چون پشت کند، حقيقت چنان‌که هست آشکار شود. فتنه‌ها چون روي آرد نشناسندش، و چون بازگردد شناسندش. چون گردبادها گران‌اند؛ به شهري رسند و شهري را واگذارند... آن که فتنه را نيک بيند و بشناسد آزار آن بدو رسد، و آن که آن را نبيند از بلاي آن رهد.» (نهج‌البلاغه، خطبه 93)

«آغاز پديد آمدن فتنه‌ها پيروي از هواهاست و بدعتِ خلاف کتاب خدا  در احکام... پس اگر باطل با حق در نياميزد، براي جوينده حقيقت ناشناخته نماند... ليکن اندکي از اين و آن گيرند تا به هم در آميزد و شيطان فرصت يابد و حيلت انگيزد تا بر اولياء خود چيره شود...» (نهج‌البلاغه، خطبه 50)

گروهي طلبکار و پرهياهو، و به شدت وقيح، معلوم نيست با اتکاء بر کدام پيشينه انقلابي و کارنامه سياسي و اندوخته فکري و دانش و تجربه اجتماعي و با برخورداري از کدامين بهره از اخلاق ديني يا عرفي، خود را عين انقلاب و نظام و حتي اسلام مي‌خوانند. آنان خواستار آن‌اند که فرزندان و دلسوزان انقلاب و شيفتگان به ميراث امام (ره)، و کساني که سال‌هاي طولاني در سنگرهاي گوناگون خدمتگزار و پاسدار صديق نظام جمهوري اسلامي ايران بوده‌اند، چون آنان بينديشند و اگر جز اين بود «پالان‌شان کج است.» بخشي از اين کژانديشان جواناني‌اند که نه تاريخ سي ساله انقلاب را درک کرده‌اند و نه آن را از طريق کتب و مطبوعات يا حتي روايات مادران و پدران‌شان شناخته‌اند. بخشي، کم‌تر، سوداي جاه دارند و مي‌خواهند از «آب گل‌آلود ماهي بگيرند» و «يک شبه ره صد ساله بپيمايند»، و بخشي، بيش‌تر، متعبدان ساده‌انديشي‌اند که در حوزه انديشه و سياست «تقليد» را جايگزين «تعقل» کرده و گمان مي‌برند در صراط مستقيمي گام نهاده‌اند که مرضي خداوند است. ولي کارگردانان اصلي سوداگران سياسي‌اند که مي‌دانند چه مي‌کنند؛ مي‌دانند چگونه از انقلاب انتقام بگيرند و چگونه دستاوردهاي بزرگ انقلاب و امام راحل را ابتدا زشت و بدنام و سپس مدفون ‌کنند.

قرينه‌سازي‌هاي رايج شده در ماه‌هاي اخير و مشابه نماياندن وقايع جاري با حوادث صدر اسلام را درک نمي‌کنم و نمي‌دانم با چه معياري اين شبيه‌سازي‌ها انجام مي‌شود. هر کس مي‌تواند چهره سياسي محبوب يا مبغوض خود را به شخصيتي مثبت يا منفي در صدر اسلام تشبيه کند. اين روش از نظر علمي درست نيست و در تحليل سياسي اعتبار و کارايي ندارد. ولي اگر قرار بر شبيه‌سازي باشد، من عملکرد اين کسان را به خوارج شبيه مي‌بينم با اين تفاوت که خوارج در عمل صادق بودند و در نتيجه جسور؛ و اين «خوارج جديد» بسيار ناصادق‌اند و در نتيجه ترسو. آن «خارجي» که از فرط عبادت پيشاني‌اش پينه بسته و از فرط روزه‌داري ناشي از زهد ابلهانه پوست شکمش پلاسيده بود کجا و اين «نو خارجيان»، که از طريق مناصب و پيوندهاي حکومتي ثروت‌هاي عظيم انباشته‌اند و کوس رسوايي‌شان در زمينه مفاسد مالي گوش فلک را پر کرده، کجا؟

منبع : http://shahbazi.org/blog/Archive/8822.htm#Mashai_Antiques

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 16:26  توسط آيدين  | 

ماجرا اين است کم کم کميت بالا گرفت
جاي ارزش‌هاي ما را عرضه‌ي کالا گرفت
احترام «ياعلي» در ذهن بازوها شکست
دست مردي خسته شد، پاي ترازوها شکست
فرق مولاي عدالت بار ديگر چاک خورد
خطبه‌هاي آتشين متروک ماند و خاک خورد  
زير باران‌هاي جاهل سقف تقوا نم کشيد
سقف‌هاي سخت، مانند مقوا نم کشيد
با کدامين سحر از دل‌ها محبت غيب شد؟
ناجوانمردي هنر، مردانگي‌ها عيب شد؟
خانه‌ي دل‌هاي ما را عشق خالي کرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالي کرد و رفت
سرسراي سينه‌ها را رنگ خاموشي گرفت
صورت آيينه زنگار فراموشي گرفت
باغ‌هاي سينه‌ها از سروها خالي شدند
عشق‌ها خدمگزار پول و پوشالي شدند
از نحيفي پيکر عشق خدايي دوک شد
کله‌ي احساس‌هاي ماورايي پوک شد
آتشي بيرنگ در ديوان و دفترها زدند
مهر «باطل شد» به روي بال کفترها زدند
اندک اندک قلب‌ها با زرپرستي خو گرفت
در هواي سيم و زر گنديد و کم کم بو گرفت
غالبا قومي که از جان زرپرستي مي‌کنند
زمره‌ي بيچارگان را سرپرستي مي‌کنند
سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست
لنگي اين قافله تا بامداد محشر است!
از همان دست نخستين کجروي‌ها پا گرفت
روح تاجرپيشگي در کالبدها جان گرفت
کارگردانان بازي باز با ما جر زدند
پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند
چار تکبير رسا بر روح مردي خوانده شد
طفل بيداري به مکر و فوت و فن خوابانده شد
روزگار کينه‌پرور عشق را از ياد برد
باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد
سالکان را پاي پرتاول ز رفتن خسته شد
دست‌ پر اعجاز مردان طريقت بسته شد
سازهاي سنتي آهنگ دلسردي زدند
ناکسان بر طبل‌هاي ناجوانمردي زدند
تا هواي صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سينه‌ها خورشيد خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سياهي‌ها به جان‌ها خيمه زد
روح شب در جاي جاي آسمان‌ها خيمه زد
صبح را لاجرعه کابوس سياهي سرکشيد
شد سيه‌مست و براي آسمان خنجر کشيد
اين زمان شلاق بر باور حکومت مي‌کند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت مي‌کند
تيغ آتش را دگر آن حدت موعود نيست
در بساط شعله‌ها آهي به غير از دود نيست
دود در دود و سياهي در سياهي حلقه‌ زن
گرد دل‌ها هاله‌هايي از تباهي حلقه‌ زن
اعتبار دست‌ها و پينه‌ها در مرخصي
چهرها لوح ريا، آيينه‌ها در مرخصي
از زمين خنده خار اخم بيرون مي‌زند
خنده انگار از شکاف زخم بيرون مي‌زند
طعم تلخي داير است و قندها تعطيل محض
جز به‌ندرت، دفتر لبخندها تعطيل محض
خنده‌هاي گاه گاه انگار ره گم کرده‌اند
يا که هق‌هق‌ها تقيه در تبسم کرده‌اند
منقرض گشته است نسل خنده‌هاي راستين
فصل فصل بارش اشک است و شط آستين
آنچه اين نسل مصيبت ديده را ارزاني است
پوزخند آشکار و گريه‌ي پنهاني است
گرچه غير از لحظه‌اي بر چهره‌ها پاينده نيست
پوزخند است اين شکاف بي‌تناسب، خنده نيست
مثل يک بيماري مرموز در باغ و چمن
خنده‌هاي از ته دل ريشه‌کن شد، ريشه‌کن
الغرض با ماله‌ي غم دست بنايي شگفت
ماهرانه حفره‌ي لبخندها را گل گرفت
///
اشک‌هاي نسل ما اما حقيقي مي‌چکند
از نگين چشم‌هاي خون، عقيقي مي‌چکند
////
ماجرا اين است: مردار تفرغن زنده شد
شاخه‌هاي ظاهرا خشکيده از بن زنده شد
آفتابي نامبارک نفس‌ها را زنده کرد
بار ديگر اژدهاي خشک را جنبنده کرد
قبطيان فتنه‌گر جا در بلندي کرده‌اند
ساحران با سامري‌ها گاوبندي کرده‌اند!
///
من ز پا افتادن گلخانه‌ها را ديده‌ام
بال ترکش‌خورده‌ي پروانه‌ها را ديده‌ام
انفجار لحظه‌ها، افتادن آوا، ز اوج
بر عصب‌هاي رها پيچيدن شلاق موج
ديده‌ام بسيار مرگ غنچه‌هاي گيج را
از کمر افتادن آلاله‌ي افليج را
در نخاع بادها ترکش فراوان ديده‌ام
گردش تابوت‌ها را در خيابان ديده‌ام
گردش تابوت‌هاي بي‌شکوه آهنين
پر ز تحقير و تنفر، خالي از هر سرنشين
در خيابان جنون، در کوچه‌ي دلواپسي
کرده‌ام ديدار با کانون گرم بي‌کسي!
ديده‌ام در فصل نفرت در بهار برگ‌ريز
کوچ تدريجي دل‌ها را به حال سينه‌خيز
سروها را ديده‌ام در فصل‌هاي مبتذل
خسته و سردرگريبان - با عصا زير بغل -
تن به مرداب مهيب خستگي‌ها داده‌اند
تکيه بر ديواري از دل‌بستگي‌ها داده‌اند
پيش چنگيز چپاول پشت را خم کرده‌اند
گوشه‌اي از خوان يغما را فراهم کرده‌اند!
ماجرا اين است، آري ماجرا تکراري است
زخم ما کهنه است اما بي‌نهايت کاري است
از شما مي‌پرسم آن شور اهورايي چه شد
بال معراج و خيال عرش‌پيمايي چه شد
پشت اين ويرانه‌هاي ذهن، شهري هست نيست؟
زهر اين دلمردگي را پادزهري هست؟ نيست
ساقه‌ي اميدها را داس نوميدي چه کرد؟
با دل پر آرزو احساس نوميدي چه کرد؟
هان کدامين فتنه دکان وفا را تخته کرد؟
در رگ ايمان ما خون صفا را لخته کرد
هان چه آمد بر سر شفافي آيينه‌ها
از چه ويران شد ضمير صافي آيينه‌ها
شور و غوغاي قيامت در نهان ما چه شد؟
اي عزيزان! «رستخيز ناگهان» ما چه شد؟
دشت دل‌هامان چرا از شور يا مولا فتاد
از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد
////
جان تاريک من اينک مثل دريا روشن است
صبحگون از تابش خورشيد مولا روشن است
طرفه خورشيدي که سر از مشرق گل مي‌زند
بين دريا و دلم از روشني پل مي‌زند
طرفه خورشيدي که غرق شور و نورم مي‌کند
زير نور ارغواني‌ها مرورم مي‌کند
اندک اندک تا طپيدن‌هاي گرمم مي‌‌برد
در دل دريا فرو از شوق و شرمم مي‌برد
«قطره‌ي سرگشته‌ي عاشق» خطابم مي‌کند
با خطابش همجوار روح آبم مي‌کند
تيغ يادش ريشه‌ي اندوه و غم را مي‌زند
آفتاب هستي‌اش چشم عدم را مي‌زند
اينک از اعجاز او آيينه‌ي من صيقلي است
طالع از آفاق جانم آفتاب «ياعلي» است
«ياعلي» مي‌تابد و عالم منور مي‌شود
باغ دريا غرق گل‌هاي معطر مي‌شود
چشم هستي آب‌ها را جز علي مولا نديد
جز علي مولا براي نسل درياها نديد
موج نام نامي‌اش پهلو به مطلق مي‌زند
تا ابد در سينه‌ها کوس اناالحق مي‌زند
قلب من با قلب دريا همسرايي مي‌کند
ياد از آن درياي ژرف ماورايي مي‌کند
اينک اين قلب من و ذکر رساي «ياعلي»
غرش بي‌وقفه‌ي امواج، در دريا «علي»
موج‌ها را ذکر حق اين‌سو و آن‌سو مي‌کشد
پير دريا کف به لب آورده، ياهو مي‌کشد
مثل مرغان رها در اوج مي‌چرخد دلم
شادمان در خانقاه موج مي‌چرخد دلم
موج چون درويش از خود رفته‌اي کف مي‌زند
صوفي گرداب‌ها مي‌چرخد و دف مي‌زند
ناگهان شولاي روحم اغواني مي‌شود
جنگل انبوه درياها خزاني مي‌شود
کلبه‌ي شاد دلم ناگاه مي‌گردد خراب
باز ضربت مي‌خورد مولاي دريا از سراب
پيش چشمم باغ‌هاي تشنه را سر مي‌برند
شاخه‌هايي سرخ از نخلي تناور مي‌برند
خارهاي کينه قصد نوبهاران مي‌کنند
روي پل تابوت‌ها را تيرباران مي‌کنند
در مشام خاطرم عطر جنون مي‌آورند
بادهاي باستاني بوي خون مي‌آورند
////
صورت انديشه‌ام سيلي ز دريا مي‌خورد
آخرين برگ از کتاب آب‌ها، تا مي‌خورد



”فصلي از منظومه‌ي مرداب‌ها و آب‌ها”


اثر زنده یاد سید حسن حسینی


(‌15 - ‌12 تيرماه / يکهزار و سيصد و هفتاد و چهار، تهران، ساحل خزر)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 14:18  توسط آيدين  | 

در اين سايت در طي اقدامي نمادين براي جلوگيري از در تنگنا قرار دادن مردم مستضعف و به ستم كشيده غزه دارند امضاء جمع مي‌كنند، بياييد باهم شركت كنيم...

http://www.amlalommah.net/nogedar

ابتدا گزينه أضف توقيعك را كليك كرده و پس از پر كردن مشخصاتتان گزينه أضف را انتخاب كنيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 10:50  توسط آيدين  | 

امروز در حالي كه خسته از امتحاني پاياني، و پس از روزي گرسنگي، و خستگي ناشي از لذت پنج نوبت تدريس، همچون يك معلم پر انرژي، تحمل استادي كه بدون هيچ مسئوليتي ترمي را به پيچاندن كلاسمان گذراند، و  با اندكي كم خوابي به خانه آمدم، در حال خوردن شامي با مخلفات كاملا گياهي بودم و از گياه خوار شدن 2 ماه‌ام هم داشتم لذتي بسيار مي‌بردم، كه چشمانم با ديدن اخبار 20 شبكه خبر حلقه زد، البته شنيدن اين اخبار كه ديگر تفاوتي با مواضع روح الله حسينيان يا ياوه گويي هاي هم انديش ايشان يعني شريعتمداري ندارد، جاي تعجب بر كسي باقي نمي‌گذارد كه چرا چشمانم حلقه زد، اما نتوانستم اين حس غريب را در دل بنهم و با شما سخني نگويم، در بادي امر كه چهره آقاي محمد علي رامين را ديدم به ياد خاطره‌اي افتادم، ارديبهشت 86 بود،در يكي از جلسات نمايندگان جامعه اسلامي دانشجويان سراسر كشور بوديم، پيش از ورود آقاي رامين آقايان دانشجوي اصولگرا درباره نظريه كشف ولي فقيه يعني نائب امام زمان سخن مي‌گفتند، اگرچه آن موقع عقايدي ديگر داشتم، اما خداوند را سپاس مي‌گويم كه هرگز به اين لاطائلات اعتقادي نداشتم. آقاي رامين وارد شدند، در ابتدا گفتند، دستگاههاي ضبط صداهايي كه به همراه داريد را خاموش كنيد، پس از مقدمه چيني هاي ايشان، وارد وادي تمجيد از رئيس دستگاه اجرايي يعني آقاي احمدي نژاد شديم، ايشان كه لب به سخن آغاز كردند خوب درك كرديم كه آقاي رامين اينگونه مي‌انديشند: ابوبكر يعني هاشمي رفسنجاني، عمر يعني خاتمي؛ آقاي رامين دائما مي‌گفتند اولي كه آمد اين كار را كرد، فلان كار را كرد، دومي كه آمد چه جفاها كه نكرد، در اين هنگام دانشجويي در آن جمع خودماني گفت:" اگر اينطوريه سومي كه از همه بايد بدتر باشه!" و آقاي رامين در پاسخ گفت:"همه جاي تاريخ مثل هم نيست!" خب اين هم نوعي انديشيدن است!

                                         چه بايد كنم جز آهي كشيدن از اعماق دل

اما چندي پس از ديدن و مسرور شدن از تماشاي صورت و بياد آوردن ادبيات انديشه ورزي ايشان، ياوه گويي مستبد مسلكي را ديدم كه كمتر از "مادر به خطا" به ذهنم نيامد كه بگويم. فردي بود كه نامش را به خاطر نسپردم، ولي شنيدم كه مي‌گفت، با مجرمان فضاي مجازي(همين اينترنت خودمان) برخورد خواهيم كرد، با خود گفتم كه حتما مقصودش آنهايي است كه مي‌خواهند كلاهبرداري كنند و يا فساد اخلاقي را ترويج دهند، خواستم كه بگويم "چه خوب" شنيدم كه منظور آن سايت‌ها نيست، ايشان گفت: آنهايي كه از طريق فيلتر شكن‌ها وارد سايت‌هاي فيلتر شده مي‌شوند مجرم هستند چقدر جاي خوشحالي بود كه احساس كردم من هم مجرم هستم، تازه احساس كردم وقتي يك نفر روبروي خيلي از مخالفان مي‌ايستد و با تخمي به اندازه كره‌ي زمين آنها را خس و خاشاك كه هيچ، "بزغاله و گوساله" مي‌خواند، به آدمي چه حسي دست مي‌دهد، نتوانستم تحمل كنم و در حالي كه مادر با تعجب به من خيره شده بود روبه تلويزيون گفتم، "تا اون تهت بسوزه تا دلت بخواد از فيلترشكن استفاده مي‌كنم" و در دل گفتم"مادر به خطاي بي شرف". چه كار كنم؟ دلم پر بود!


در اين حال و هوا به ياد شعري دلكش از مولانا افتادم كه خاص زمانه ي ماست، باشد كه همه از آن پندها برگيريم:

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن      چون خمشان بی گنه  روی بــــــر آسمان مکن


باده خاص خــورده ای نقل خلاص خـورده ای      بـــوی شــراب می زند خـــربـــزه دردهان مکن


روز الـــست جـــان تو خورد می ای ز خـان تو     خـــواجــه لامــکان تویی بــــــنـدگی مکان مکن


دوش شـــراب ریـــختی وز بر ما گـــریـــخـتی     بار دگــــر گـــرفـــتــمــت بــــار دگــر چنان مکن


ای دل پـــاره پــاره ام دیــدن اوســت چاره ام     اوست پناه پشت من تــــکــیه بر این جهان مکن


کاردلم به  جـــان رسـد کارد به استخوان رسد     نالـــه کــنـــم  بــگـویـــدم دم مـــزن و بیان مکن


ناله مــکن که تا که مــن  نـــاله کــنم  برای تو     گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن


باده بــــنـــوش مــــات شوجمله تن حیات شو     بــــاده چــــون عقـــیــق بــین یاد عقیقکان مکن


بـــاده عـــام از برون بـــاده ی عـــارف از درون     بــوی دهـــان بـــیــان کـند  تو به زبان  بیان مکن


از تبریز شـــمس دین مــــی رســدم چوماه نو     چشــــم سـوی چراغ  کن سوی چراغدان مکن


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 21:21  توسط آيدين  | 


 

اكنون بيش از هر زماني حفظ خط عقلانيت براي جنبش هميشه سبز آزادي و روشنفكري ايران داراي اهميت است. گرايش به خط انقلابي گري خطر راديكال شدن اين جريان را به همراه خواهد داشت كه همانا دوري از عقلانيت و ترويج احساسات و هيجانات زودگذر مي‌باشد. بسيار مهم است كه بدنه‌ي اين جنبش خود را با اخبار گوناگون داخلي و خارجي آشنا كند و تحليل سياسي را مقدم بر نتيجه گرايي در بدايت امر بداند، تحليل سياسي خود ريشه در اخبار منتشره از كانال‌هاي خبري دارد، حال آنچه مهم است اين است كه منابع اين اخبار چه منابعي مي‌باشند سخن در اين نيست كه (به تعبير منابع داخلي كه عموما و غالبا طرفدار جريان حاكم مي‌باشند) منابعي چون بي بي سي، يا صداي امريكا چون ضد انقلاب هستند، اخبار را تحريف مي‌كنند، بلكه سخن در اين است كه چه منبعي از كجا خبر نقل مي‌كند و اين معيار است كه عيار رساناهاي داخلي و خارجي را مي‌سنجد، آنچه عيار بي بي سي را پيش از انقلاب نزد مردم ايران بالا برد، صداقت آن يا فراموشي مردم از جنايات انگلستان نبود، چنانچه مي‌دانيم و مي‌دانيد سابقه اعمال و عمال انگليس هرگز از نقش حافظه مردم ما زدوده نخواهد شد، بي بي سي در بيش از سي سال گذشته با انتشار اخبار  و نمايش زواياي پنهان  و پراهميت ايران در آگاهي مردم ايران نقشي مهم داشت، با منظور يا بي منظور! محمد رضا پهلوي شاه سابق ايران نيز خود در كتاب خاطرات خويش يكي از دلايل سقوط رژيمش را راديو بي بي سي مي‌دانست، آيت الله خميني نيز خود چه قبل و چه بعد از انقلاب از دائما از اخبار اين راديو استفاده مي‌نمود، اين سخنان را نمي‌گويم كه تبليغي بر اخبار اين رسانه داشته باشم، اين تنها يك مثال بود. اما نبايد به هيچ وجه از ذهن دور داشت كه رسانه‌اي مستقل است كه وجود نداشته باشد؛ انتشار اخبار با منابعي به اصطلاح سوراخ كه نه سر آن مشخص و نه انتهايي دارد جز براي باور ساده دلان و كينه به دل داران هيچ مزيتي ندارد، نقل مي‌كنم از سخنراني فردي به نام عباس پاليزدار كه با وجود آنكه هنوز هم نمي‌دانم اين فرد راست گفت يا دروغ، اما چونانكه سخنش را از دري مستند نراند و براي سخنانش منبعي قابل استناد ذكر نكرد سخنش به زودي زود از اعتبار افتاد، يا فردي ديگر به نام محسن مخملباف كه چند روز گذشته در وبسايت خود به نقل از منابعي اطلاعاتي كه خود بسيار محل ترديد و بحث هستند، پرده از زندگي شخصي آقاي خامنه‌اي برداشته و با ذكر چند مطلب قابل استناد و چند مطلب غير قابل استناد مقاله‌اي نگارش نموده‌ كه هيچ ارزش استنادي و تحليلي و حقيقت نما ندارد، مگر با ذكر كامل اسناد؛ يا همچون ادعاهاي كيهان در مورد قتل هاي زنجيره‌اي، كودتاي مخملي، وابسته بودن شيرين عبادي، عبدالكريم سروش و ديگران به صهيونيسم؛ هم در قصه پر غصه تخريب و توجيه قتل سعيدي سيرجاني هم در روزنامه كيهان و هم در روزنامه اطلاعات، سخن از ارتباط مير حسين موسوي با مجاهدين خلق(ادعايي كه توسط وب سايت پويش جوانان حامي "ميرحسين موسوي" كه بعدها نام "مير حسين موسوي" را به "احمدي نژاد" تغيير داد)، سخن كوتاه كه در جامعه‌اي اطلاعاتي كه قدرت اطلاعات در شكل گيري عقايد و جهت گيريهاي اعتقادي و نيز سياسي داراي اهميتي فوق العاده مي‌باشد، صحت اطلاعات و نوع جهتگيري آن و منافع پخش كننده و تحليل كننده‌ي اخبار(حتي اخباري كه از اطلاعاتي صحيح برخوردار مي‌باشند) داراي اهميتي بسيار بالا مي‌باشد، صحيح است كه آدميان در هيچ موردي به يك نتيجه نمي‌رسند، اما روند رسيدن به نتايج بسيار مهم مي‌باشد، عاقلانه يا انقلابي(به معناي خاص كلمه).

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 21:51  توسط آيدين  | 

علی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 14:37  توسط آيدين  |