تبليغاتX
از قلم انديشه تراوش مي كند

يك سال پيش ،ساعت 9 صبح بود، خانم، كه يكي از رفقاي دانشگاهي بود، با من قرار گذاست، سر فلان كوچه؛ مدتي قبل گفته بود اين كار يك كار فوق العاده سود آور، قانوني و مدرن است؛ مي‌گفت ما با بچه‌هاي شركت، كه 2 آقاي ديگر بودند، توانستيم يك ماهه يك شركت اجاره كنيم و مبل و يك سري هم  امكانات بخريم، اين كار فوق العاده درآمد زاست، مي گفت هرمي هم نيست؛ هر چه قبلا پرسيده بودم، خانم هيچ چيزي نگفت، تا اينكه همزمان با يك كار اداري در شهرستاني كه همان شركت نيز وجود داشت و من هم در دانشگاه همان شهر مدتي تحصيل كرده بودم، به آن شهر رفتم. ساعت 9 صبح شد، خانم چند دقيقه دير آمد، با يك آقا پسري كه تا به حال هم در دانشگاه نديده بودم آمد، فكر مي كنم از دانشجويان دانشگاه آزاد همان شهر بود، به هر حال رفتيم داخل... يك آقايي 27 يا 28 ساله وارد شد، با يك كت و شلواري براق تركيه‌اي، شيك كرده بود ، مو هاي سرش هم ريزش زيادي داشت،‌ يك ريش پروفسوري كم پشتي هم گذاشته بود و فاصله بين لب و بيني‌اش هم گويا جاي چند بخيه مانده بود كه ظاهرا نشان از يك زخم جدي در دوران جوانتري هاي آن آقا داشت،‌ اسمش سينا بود. بسيار شوخي مي‌كرد، البته از شوخي‌هايي كه براي زدن مخ دخترها بدرد مي‌خورد، چون معمولا شوخي هايي كه پسرها با پسرها مي كنند براي خانم‌ها خنده دار نيست و شوخي هايي كه پسرها براي خانم ها مي‌كنند براي پسر‌ها خنده‌دار نيست،اين كارها را براي زدن مخ همكارش انجام مي داد،كاملا واضح بود،خانم هاي عاشق شوخي هاي بانمك و لاس زدن هستند، به هر حال اين يك تحليل فقط ذهني نبود چون مدتي بعد بچه‌ها خبرهاي دانشگاه رو به من دادند و من به درست بودن حدس‌هايي كه زده بودم هم پي بردم! بعد از كمي احوال پرسي بحث شروع شد و وارد مرحله‌ي جدي شد، سينا شروع كرد، با ادب و احترامي فوق العاده و در عين حال كاملا تصنعي و ساختگي در مورد انواع و اقسام كارها توضيح داد، چند تا هم نمودار PowerPoint درست كرده بود و رو لپ تاپش گذاشته بود و همچنان توضيح مي‌داد كه انگار تا به حال لپ تاپ نديدم! با توجه به اينكه خانم هم كنار ايشان بود، حرف‌هاي جالبي مي‌زدند كه از همان ابتدا مشخص بود كه هماهنگ كرده بودند. مثلا مي گفتند:« اين كار ما با گلدكوئيست خيلي تفاوت داره، يكي از همكارهاي ما پيش يكي از مراجع تقليد رفتن و ازش درباره اين كار پرسيدن، اون مرجع هم اولش گفته كه اين كار حرامه، بعدش كه بهش توضيح دادند و گفتند كه اين كار با گلدكوئيست فرق مي‌كنه، ايشون هم گفتن كه عجب...!! چه كار خوبي؟! حالا چطور ميشه توش عضو شد؟!» بعد سينا و خانم باهم خنديدند، خانم گفت: از مراجع معروف هم هست!!! اسمش.... اسمش ... چي بود آقايِ...   چقدر جالب بود،‌ هر دو نفر مي دانستند كه اين مرجع معروف است و هر دو هم اسم آقا را فراموش كرده بودند! خلاصه اين را گفتند كه ما باور كنيم اين كار شرعي هم هست، پس از آن نام شركت و آدرس مجوز آن را هم ذكر كردند كه بررسي كنم و هر گونه شك و شبهه‌اي را درباره اين كار از ذهنم بيرون بريزم. البته چند ساعتي بعد اين كار را كردم و متوجه شدم نام شركتي كه معرفي شد دقيقا با نامي كه آقا ذكر كرد و خانم هم آدرس اينترنتي نامه ي مجوز آن را برايم اس ام اس كرد مطابقت نمي كند، درست يا غلط بر شكّم افزوده شد، آقا و خانم مي گفتند خود بيل گيتس و چند سرمايه دار معروف ديگر هم با همين كار يعني Network Marketing  ثروتمندي را شروع كرده‌اند، با خودم گفتم :«آره جون خودتون! صبح تا شب جلو كامپيوتر چشماش رو كور كرد تا به اين چيزهايي كه الان داره، رسيده»، حال بماند كه network داريم تا هرمnetwork ي!،  البته مي‌گفتند كه شركت ما تنها شركتي است كه در ايران network كار مي كنه و بقيه جعلي هستند،اما عمل اين شركت دروغ گو بودن اين افراد را ثابت كرد. بعد از چند ماهي شارلاتانيزم ناگهان دست از كار و تبليغات برداشتند و گم و گور شدند. مي گفتند مدتي مثلا 6 ماه كار مي كني و بعد دائما سود عايدتان مي شود. جالب تر اين بود كه مي گفتند با اين كار شما مي توانيد در از بين بردن فقر در جامعه نقش بسزايي داشته باشيد، شما مي‌توانيد به توليد داخلي كمك كنيد، اين را گفتند چون كالاهايي كه اينترنتي  مي فروختند ساخت داخل بود، اما فراموش كرده بودند اگر قرار است كه سر شاخه‌ها مدتي كار كنند  و سود هاي كلان هم بدست بياوردند و پس از مدتي فقط از سود كار زيرشاخه‌ها عايدشان بشود، چگونه در رفع فقر مي‌توانند نقش داشته باشند، چگونه مي‌توانند با كمك فرضي به توليد از سرمايه‌دار تر شدن سرمايه‌دارها و مصرف كننده‌تر شدن مصرف كننده ها، و فقيرتر شدن فقرا جلوگيري كنند، اين همه دروغ بي ريشه را سر هم كردند كه بگويند كار ما عاقلانه، مدرن، بسيار آسان، پر درآمد و قانوني و شرعي ايست، كه هيچ كدام هم نبود. اين كار فقط براي مسخ حريصان به سرمايه(چه فقير، چه غني) عاقلانه است، ابدا هم در كشورهاي توسعه يافته‌ي غرب چنين كار احمقانه‌اي براي سست كردن نيروي توليد و تبديل كل جامعه به بازارياب چند كالاي خاص انجام داده نمي‌شود، چنان كه اين كار بيش تر در كشورهاي در حال توسعه چون تاجيكستان و ايران رواج دارد. اين كار براي كساني كه رفقايشان و خلقشان را براي كسب سرمايه تبديل به مصرف كننده  و بازارياب درجه پايين تر مي‌كنند بسيار آسان است. مي گفتند اين كار پر درآمد است، البته اگر اهل كار باشي، ولي تجربه هرم ها به وضوح نشان داده كه فقط اولين افراد سود مي‌كنند چنانكه زيرشاخه هاي به صورت تصاعدي افزايش يافته كسي را براي فريفتن يافت نمي‌كنند. در مورد قانوني بودن يا شرعي بودن نيازي به توضيح نيست كه اگر كاري عاقلانه نباشد، چه به مرّ قانون، قانوني باشد و چه مهر شرعيت روحانيون زير آن ثبت شده باشد، نه شرعي و نه قانونيست.

 

نزديك يك ساعت و نيم اين سيناي آسمان جل برايم حرافي كرد تا بلكه نماينده‌اي هم در شهر من بيابد و پول بيشتري به جيب بزند. چشمش كور، نتوانست! من هم اول قبول كردم و بعد محترمانه رد كردم. خانم هم كه مي گفت اين كار پر سود ربطي به شركت هاي هرمي ندارد با پر رويي تمام گفت اين كار هرمي است، اما كوئيستي نيست!!! به هر حال مشخص بود كه اين كار بيش از يك دام پر زرق و برق نبود كه اين آقايان آگاهانه و يا ناآگاهانه و از روي جهل كاپيتاليستي برايم پهن كرده بودند. عصر آن روز، اميد، يكي از دوستانم را ديدم كه بچه‌ي فعالي بود و با پيچيدگي‌هاي بسياري درگير شده بود، از او پرسيدم...، تا ب بسم الله را گفتم تا ضالينش را خودش خواند، او هم خانم را مي‌شناخت و هم آقاي سينا خان را! از هيچ كدام به نيكي ياد نكرد. يادم هست خانم يك بار به من گفت مبل هم خريده‌ايم. هرچند آن مبل‌هايي كه در اتاق present بود قد يك استكان شـ.ا.ش هم ارزش نداشت، اما اميد مي‌گفت مبل‌هاي قديمي خانه سيناست. يعني نخريده‌اند! راست و دروغش با اميد، خانم مي‌گفت اين مكان را اجاره كرديم، مكان شركت قد يك توالت عمومي نشسته و كثيف هم ارزش نداشت، نمي دانم چرا مي گفت ماهي 300 هزار تومان اجاره مي‌دهيم؟! شايد هم راست مي‌گفت!

سخن بسيار است اما قصد ندارم سخنم را با نا سزا تمام كنم.

والسلام


بازگشت هرمي‌ها

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:43  توسط آيدين  | 

با سلام و درود فراوان

نمي‌دانم با چه عبارتي سخنم رو شروع كنم، اما قبل از اينكه حرفي بزنم مي‌گويم كه با شما هم راي هستم، من مدتها با فمنيست‌ها رابطه داشتم، فمنيست‌هايي كه زن بودند،عضو كمپين يك ميليون امضا نيز مي‌باشم ،دغدغه‌هاي آنها را به نيكي مي‌دانم و به آنها ارج مي‌نهم. اگرچه هدفم از ترجمه‌ي سخنان مادر ترزا اين نبوده و نيست كه با فمنيست‌ها مواجهه‌اي داشته باشم اما، عنوان مطلب را به دلايلي خاص انتخاب نموده‌ام! در اينكه در ايران ما در حق زن ستم‌ها روا داشته شده و مي‌شود ترديدي نيست (حال آنكه در حق مردان نيز ستم‌هايي روا داشته مي‌شود) ، اما سوال اساسي براي من اين است كه فمنيسم و فمنيست‌ها چه آرمانشهري را در ذهن دارند؟ آيا تساوي حقوق زن و مرد-در ايران- به اين معني است كه حق نگهداري كودك پس از طلاق، به آنان داده شود؟ يا سهم الارث مردان و زنان با يكديگر برابر شود؟ يا در هيچ كجا به خاطر جنسيت گزينشي صورت نگيرد؟ يا ديه ‌ي زن و مرد يكسان شود؟ ، سخنم اين است... با هيچ يك از مواردي كه ذكر كردم مخالفتي ندارم، حتي اگر فقه ما و حقوق ما تمامي اين حقوق را و نيز ساير حقوقي از اين قبيل را كه فمنيست‌هاي ايراني آن را خواهانند به آنها بدهد، بسيار هم خوشحال خواهم شد. اما كاش اينها زندگي در حال فروپاشي ما در ايران را كه وراي مسائل سياسي حكومتي است حل مي‌كرد، آنچه كه نمي‌توانم با آن سازگاري داشته باشم و ذهن مرا همواره آزار مي‌دهد كه بخشي از آن را نيز در پست (http://azghalam.blogfa.com/post-16.aspx )ذكر كردم، اين بوده و هست كه مهم در اين حركت چيست، آيا فقط رسيدن به چنين تساوي مشكلات زندگي را حل مي‌كند يا نه؟ مهد فمنيسم، يعني فرانسه اكنون در كجاي اين حركت قرار دارد؟ خانواده‌ها به سرعت در حال فروپاشي‌اند، خشونت عليه زنان روز به روز بيشتر و بيشتر مي‌گردد، افزايش روزافزون آمار طلاق، تجاوز، كودكان بي سرپرست، نشانه‌ي چيست؟ نشانه‌ي از بين رفتن مفهوم زندگيست؛ نشانه‌ي از بين رفتن تفاهم ها و مسئوليت‌پذيري‌ها و تكليف انديشي‌هاست؛ من هرگز از حقوق امروزين زنان چشم پوشي نمي‌كنم و نخواهم كرد. سخن بسيار براي گفتن دارم اما نمي‌دانم چگونه بگويم، همين بس كه مي‌گويم نجات زندگي، احياي عشق ورزي و هر آنچه شما نيز بيش از من و بهتر از من بدان معتقد هستيد بسي مهم تر از احياي حقوق زنان است؛

بسيار بهتر از عبارت‌هاي من، و  با دو مثال زيبايي كه شما در كامنتتان بيان كرديد، حق مطلب را ادا نموديد...

الغرض...

براي احقاق حقوق انساني(و اگر جامعه دين دار است پس از احقاق حقوق انساني احقاق حقوق ايماني) افراد در جامعه بايد به نهضتي فراگير و بسي بزرگ‌تر از فمنيسم بيانديشند كه غايت مند باشد، فمنيسم نهضت نيست، جنبش است، مقطعي و قشريست، عمق ندارد، بايد نهضتي را شكل داد كه حقوق انسان‌ها در يك زندگي مشترك را هدف گرفته باشد، نه آنكه به اسم رفع نگاه جنسيت، به جنسي انديشي دامن زد، بايد به فكر تربيت نوع بشر بود، همان تربيتي كه برده‌داري كهن در جامعه وحشي عربستان را پيش از مرگ محمد و لااقل تا حد بسيار زيادي منسوخ كرد،تربيتي كه ايراني را هرگز به برده داري سوق نداد، تربيتي كه فقط نگاهي حقوقي، نداشته باشد، تربيتي كه آزادي را فقط در گرو حق آزاد بودن نداند. هر چند راهي بسيار طولاني دارد اما قلم از نوشتن آن، و ذهن از انديشيدن آن عليل نيست.

دوست من، (چه نام زيبايي براي وب نگاشتت گذاشتي!) اين آن چيزي بود كه در ذهن داشتم، البته شايد كمي خلاصه وار و تيتر وار.

بگذار راحت با تو بگويم. اتفاقا مدتها بود كه به يك فمنيست دل داده بودم، افكار و انديشه‌ها و دغدغه‌هاي زيبايش را نيز به نيكي شناخته بودم، هرچند او راه جدايي را انتخاب كرد و رفت اما ...... بگذريم قصه‌اي پر غصه بود، هر چند هنوز هم دوستش دارم!

سرت را درد آوردم، ببخش!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 23:8  توسط آيدين  | 

پيام مادر ترزا به چهارمين كنفرانس زنان سازمان ملل

 

(اين پيام توسط مادر ترزا به كنفرانس زنان سازمان ملل در پكن ارسال شد)


 

دوستان عزيز

 

من از خداوند براي تمامي شركت كنندگان در چهارمين كنفرانس زنان در پكن طلب بخشش و آمرزش مي‌نمايم. من اميد دارم كه اين كنفرانس به همه كمك خواهد نمود تا "عشق" را درك نمايند و به جايگاه ويژه زن در نزد خدا احترم گزارند تا بلكه بتوانند نقش خود را در زندگي ايفا نمايند.

 

من متوجه نمي‌شوم چرا برخي از مردم مي‌گويند مردان و زنان همانند همديگر هستند و نمي‌توانند تفاوت‌هاي زيبايي را كه بين مرد و زن وجود دارد را درك كنند. تمامي نعمت‌ها و هداياي خداوند نيكو هستند، اگرچه همه همانند هم نيستند. همانگونه كه به كساني كه به من مي‌گويند: مي‌خواهند همچون من از فقرا نگهداري كنند، مي‌گويم :" آنچه من انجام مي‌دهم شما نمي‌توانيد. آنچه شما مي‌توانيد انجام دهيد، من نمي‌توانم. اما ما با همديگر مي‌توانيم كاري نيكو وزيبا براي خداوند انجام دهيم." تفاوت زن و مرد نيز به همين صورت است.

 

خداوند يك يك ما را، هر يك از انسانها را، براي چيزي برتر خلق كرده‌است – براي عشق ورزيدن و مورد عشق ورزي قرار گرفتن. اما چرا خداوند برخي از ما را مرد و برخي از ما را زن خلق كرد؟ براي اينكه عشق ورزي زن، صورتي از عشق ورزي خداوند است، و عشق مرد نيز صورتي ديگر از عشق خداونديست. هر دو براي عشق ورزي خلق شده‌اند، اما هر يك در طريقي متفاوت. مرد و زن همديگر را كامل مي‌كنند و هر دو باهم عشق به خداوند را بگونه‌اي نشان مي‌دهند كه هيچ يك بتنهايي نمي‌توانند آن را نشان دهند.

 

آن قدرت عشق ورزيدني كه مختص زن است، زماني آشكار مي‌گردد كه او مادر مي‌شود. مادري هديه‌اي از جانب خداوند است كه به زنان عطا كرده. ما چگونه مي‌توانيم قدردان چنين نعمات بزرگي از جانب خداوند باشيم كه به جهان ما شادي مي‌بخشد، مرد و زن همچون همديگر! ما اكنون مي‌توانيم چنين نعمت مادرانه‌اي را نابود كنيم، خصوصا با عمل شيطاني سقط جنين،و اين در حاليست كه فكر مي‌كنيم كارها يا موقعيت‌هاي بسيار مهمتري از عشق ورزيدن و خود را وقف به ديگري كردن وجود دارد. هيچ كاري، هيچ برنامه‌اي، هيچ موقعيتي و هيچ عقيده‌اي پيرامون " آزادي" نمي‌تواند جايگزين عشق شود. لذا هر چيزي كه هديه‌ي مادري خداوند را نابود كند، گرانقدرترين نعمت خداوند را به زن نابود كرده‌ است --توانايي عشق ورزيدن همچون يك زن را.

 

خداوند به ما گفته است، "همسايه‌ات را همچون خودت دوست بدار." پس مي‌بايد من در ابتدا خود را دوست داشته باشم، و پس از آن همسايه‌ام را دوست بدارم. اما من چگونه مي‌توانم به خود عشق بورزم مادامي كه قبول نكرده‌ام كه خداوند مرا بوجود آورده است؟ آنهايي كه تفاوت‌هاي زيباي بين مرد و زن را انكار مي‌كنند، خود را به عنوان مخلوق خداوند قبول نمي‌كنند، و لذا نمي‌توانند به همسايه خود نيز عشق بورزند. اين افراد تنها باعث بوجود آمدن تفرقه، غم، و نابودي عشق و صلح جهاني مي‌شوند. براي مثال، هماطور كه من همواره گفته‌ام، سقط جنين، بزرگتري مخرب صلح جهان امروز است،‌ و تمامي مردان و زناني كه مي‌خواهند، مردان و زنان همچون يكديگر باشند، طرفداران سقط جنين هستند.

 

به جاي اندوه و مرگ،‌بياييد صلح و شادماني را به جهان بياوريم، و براي اين امر ما بايستي خداوند را بخاطر نعمت صلح دعا كنيم، و عشق ورزيدن را بياموزيم و همديگر را به عنوان برادر و خواهر، فرزندان خدا، قبول كنيم. مي دانيم كه بهترين مكان براي كودكان، براي عشق ورزيدن و عبادتشان، خانواده است،‌ به هنگام ديدن عشق ورزيدن و عبادت پدران و مادرانشان. هنگامي كه خانواده ها از هم مي‌پاشند بسياري از كودكان طوري بزرگ مي‌شوند كه عبادت و عشق را نمي‌آموزند. در كشوري كه بسياري از خانواده‌ها به اين شكل نابود شده‌اند، مشكلات بيشماري وجود دارد. من بسيار ديده‌ام، به خصوص در كشورهاي ثروتمند، كه چگونه كودكان به سمت مواد مخدر يا چيزهاي ديگر روي مي‌آورند تا از حس مطرود شدن و دوست داشته نشدن بگريزند.

 

اما زماني كه خانواده‌‌ها مستحكم بوده‌اند، كودكان مي‌توانند عشق خاص خداوندي را در عشق پدران و مادران خود ببينند، و بگونه‌اي رشد كنند كه كشور خويش را به مكاني دوست داشتني و دين دار تبديل كنند. كودك، بهترين هديه خداوند به خانواده است، او نيازمند به پدر و مادر خويش است، چراكه هريك از آنها به طريقي نشان دهنده عشق به خداوند هستند. خانواده‌اي كه در آن با هم دعا مي‌خوانند با يكديگر نيز باقي مي‌مانند و در صورتي كه با يكديگر نيز باقي بمانند آنها همديگر را به گونه‌اي دوست خواهند داشت كه خداوند آنها را دوست دارد. و هر كار عاشقانه‌اي همواره صلح جويانه است.

 

پس بياييد، شادي عشق ورزيدن را در قلب‌هايمان نگاه داريم،‌ و آن را با هر آنكه مي‌بينيم تقسيم كنيم. دعاي من براي  همه‌ي شما نمايندگان و هر زني كه كنفرانس پكن سعي در كمك كردن به او را دارد اين است كه هر كسي مي‌تواند همچون مريم فروتن و پاكدامن باشد، پس در عشق و صلح با همديگر زندگي كنيم و خانواده‌ها و جهانمان را بخاطر خدا، زيبا كنيم.

 

بياييد دعا كنيم.

 

همه براي شكوه خداوند و انفاس پاك.

 

خداوند توفيقتان دهد.

 

مادر ترزا


مترجم ش.غ -( آيدين)

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:54  توسط آيدين  | 



مادر ترزا در 27 آگوست سال 1910 در اسكوپيه پايتخت مقدونيه چشم به جهان گشود. خانواده‌ي وي اصالتا آلباني تبار بودند. مادر در سن دوازده سالگي  نداي خداوندي را شنيد، او دانست كه اگر بخواهد عشق به عيسي مسيح را بگستراند بايد در كسوت روحاني درآيد. وي در سن هيجده سالگي از خانواده خود جدا شد و به جمع راهبه‌هاي لورتو در جامعه راهبه‌هاي ايرلندي پيوست. او پس از چند ماه ممارست در دوبلين در 24 مي، 1931 به عنوان يك مبلغ مسيحي به هندوستان فرستاده شد. مادر ترزا از سال 1931 تا 1948 در دبيرستان سنت مري(مريم مقدس) در كلكته مشغول تدريس شد، اما مشاهده فقر و رنجي كه مردم در آنسوي ديواره‌هاي صومعه مي‌كشيدند تاثيرات عميقي بر وي نهاد، تا جايي كه وي به سال 1948اجازه يافت تا صومعه را ترك نمايد تا پس از آن خود را وقف فقيرترين فقراي محله‌هاي كثيف كلكته كند. اگرچه وي هيچ درآمدي نداشت، اما  به مشيت و اراده خداوند متكي بود. وي پس از آن مدرسه‌اي سر باز را براي كودكان فقر نشين كلكته افتتاح نمود. پس از مدتي داوطلباني نيز به وي پيوستند و كمك هايي مالي نيز به آنها رسيد و اين امر سبب كه وي دامنه كاري خود را توسعه دهد.

 

در 7 اكتبر سال 1950مادر ترزا مجوزي را از هالي سي(مقر پاپHoly See-) دريافت نمود تا بتواند طبق خواسته خود، نهاد "خيريه روحانيون" را بنا گذارد كه وظيفه اصلي آن عشق ورزيدن و توجه به كساني بود كه هيچ كسي خواهان مراقبت از آنان نبود(فقرا، جذامي‌ها ، اطفال و كودكان بي سرپرست). در سال 1965، به فرمان پاپ پل ششم،  اين مجمع به يك خانواده مذهبي بين‌ المللي تبديل شد.

 

جامعه‌ي راهبان در سراسر دنيا از جمله كشورهاي شوروي سابق و كشورهاي اروپاي شرقي پراكنده شده است، بگونه‌اي كه آنها براي فقيرترين فقراي آسيايي، افريقايي، امريكاي لاتين كمك‌‌هاي بسزايي فراهم كرده و در خلال اين امر امداد رساني در بلاياي طبيعي از جمله سيل‌ها، بيماري‌هاي واگير دار، قحطي و نيز رسيدگي به  پناهندگان را بر عهده مي‌گيرند. اين نهاد همچنين در امريكاي شمالي، اروپا و استراليا نيز شعبه‌هايي دارد كه از بيمارانِ در بستر، الكلي‌ها، بي‌خانمان‌ها و بيماران مبتلا به ايدز مراقب مي‌كنند.

 

روحانيون خيّر، در سراسر جهان  توسط حامياني كه در 29 مارس 1969 بشكل يك نهاد رسمي تشكيل شدند كمك و مساعدت مي‌شوند. در دهه 1990 در بيش از 40 كشور جهان بيش از 1 ميليون نفر از اين حاميان وجود داشتند. در كنار اين حاميان، ساير مذهبيون غير روحاني خيريه نيز سعي در دنبال نمودن راه  مادر ترزا و روحانيت در ميان خانواده‌هاي خويش هستند.

 

اكنون كار مادر ترزا، براي همه شناخته شده است، وي جوايزي را از جانب پاپ، جايزه صلح نوبل(1971)، نشان نهرو ( به خاطر تشويق جهان به آرامش و تفاهم)(1972) دريافت نمود. وي همچنين مفتخر به درياف نشان‌ بالزان(1979) و جوايز تمپلتون و ماگ‌ سي سي نيز شد.

 

مادر ترزا در 5 سپتامبر 1997 از دنيا رفت.

 

ترجمه با اندكي تغيير : ش.غ (آيدين)

 

منبع : http://www.wordsonlife.com/motherteresainfo.php

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:39  توسط آيدين  | 

سلام

 

هنوز نمي‌‌دانم شما رئيس جمهور قانوني اين كشور هستيد يا نه؟ نمي‌دانم چه شد؟ چه اتفاقي رخ داد؟ چه اتفاقي در پس سياه و سفيد‌هاي انتخاباتي به وقوع پيوست؟ در پس كشته و كشتن‌ها؟ واقعا نمي‌دانم چه شد؟

از شما شنيدم كه مي‌گفتيد بر اطرافيان خود هوشياريد و تيمي سالم را از ميان آنان برگزيده‌ايد، بر فرض صدق كلامتان، اما چه حيف شد در اندك زماني نا پاكان بر دورتان خيمه زدند، به نيكي به ياد دارم مصاحبه زيباي شما را با هفته نامه تايم، زيبا و زيبنده سخنگوي آن بود، به وضوح در ذهن دارم كه گفتيد حمايت از لبنان و فسطين حمايتي اصولي از ماست و بايد بشود، و به نيكي در خاطر دارم كه در تشويق حاميانتان سهيم شدم.

نمي‌گويم هر آنچه پس از انتخابات در ايران رخ داد دست بيگانه بود، كه نبود ولي بر چنان موجي جن و انس در حال موج سواري بود چه رسد به بيگانه جماعت.

گرچه به احمدي‌نژاد راي دادم و گويي كه گناهي نابخشودني كرده‌ام- گرچه به لطف الحاح محفليان، آرام آرام خود نيز آرام آرام بر جرم خويش واقف مي‌شوم!!!- كه در جمع بظاهر آزادي خواهان، چون مجرمي در دادگاه تفتيش عقايد، اما نه دادگاه مذهبيون بلكه دادگاهي كه مدعي روشنفكريست، و بسان ملحدي نجس در حال تكفير و تقبيح بوده و هستم. همواره مدح كننده آزادي بوده و هستم اما نه آن آزادي كه فقط در كلام گنجد، چه كلام ياران خاتمي باشد، چه كلام مقدسين!

راي دادم، اما چه راي دادني؟ واله و حيران كه چه گفته مي‌شود در اين ايران ويران.

آقاي موسوي شما را ميستايم! بخاطر ايستادگي شما در برابر حقي گمان مي‌كنيد از شما و بلكه ملت ايران سلب شده. اما شما را نمي‌ستايم براي شعله‌ور تر كردن آتش نفرت ايرانيان از يكدگر،‌ شما را نمي‌ستايم براي آنكه شما هم در رهي قدم گذارديد كه احمدي‌نژاد هم در آن قدم نهاد، رهي براي ترويج بغض بي بنيان و دشمن سازي از خودي‌ها.

سخن بماند براي بعدها...

 

گرچه آب رفته به جوي باز نتوان گرداند، اما ميدان سخن آنچنان تنگ نيست كه نتوان نگفت، هرچند مي‌دانم شبه آزاد انديشان بي هنر و بي صبر و خرد گرايان بي‌خرد، كه با تاسفي فراوان، در خيل حاميان شما جاي خوش كرده‌اند، ما را راحت نخواهند گذاشت و مقدسين نيز زبان از اتهام و فرمان طلب توبه باز نگاه نخواهند داشت، اما به هر سوي و به هر تقدير، به هر آنچه در راه است، به هر آنچه پيش آيد، كه گويند خوش آيد، با وجود آنكه شما را فرزندي تلاشگر و در عين حال خارج دايره نقد نمي‌دانم و با آنكه از تلاش هايي كه احمدي‌نژاد در طول 4 سال فعاليتش براي ايران كرد، با وجود آنكه وي را از دروغ و دغل و دورويي نيز عاري نمي‌دانم، و بيشمار بر وي نقد دارم اما تلاش‌هايش را نيز كتمان نكرده و نمي‌كنم. رأي و روي خود را  كه يك رأي مشروط  و روي محدود بود از وي بر مي‌تابم و بر مي‌دارم. چه آنكه در اين فضاي شخص پرستي كه همه جايش آشوب و دروغ است، نمي‌توان آزادانه سخن گفت.

 

 

آن يكي در خانه‌ئي در ميگريخت

زردرو و لـب كـبود و رنگ ريـخت

*  *  *

صاحب ِ خانه بگفتش خير هست

كه همي لرزد تورا چون پير دست

*  *  *

واقعه چون است چون بگريختي

رنگ رخساره چينين چون ريختي

*  *  *

گفت: بهر سخره‌‌ي شاه حرون

خر همي گيرند مردانش برون

*  *  *

گفت: مي‌گيرند خر، اي جان عم

چونكه تو خر نيستي زاين‌ات چه غم

*  *  *

گفت بس ِ جد ‌اند و گرم اندر گرفت

گر مرا گيرند خر نَبوَد شگفت

*  *  *

بهر خر گيري برآوردند دست

جِدّ جِد تمييزشان بر خاسته است

ِ*  *  *

چونكه بي تمييزيان‌مان رهبرند

صاحب خر را به بجاي خر برند

 

                                                 مولوي

 

والسلام

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:24  توسط آيدين  | 

تا ما هستيم، نه جهان از ماست نه مديريت آن، كه جهان را جانيان غارت كنند و مديران را مريدانشان سرنگون.

ما نه سوداي مديريت داريم، كه بدان علقه‌اي نداريم و باشد كه بر همين طريق نيز طي كنيم، نه آرزوي حكمراني بر جهان را داريم كه جان را مقدم بر آن مي دانيم. كه اگر هيچ يك از اينها نيز نمي‌بود و ما خواهان همه‌ي اينها هم باشيم، ما را در كوي نيك نامان گذر نمي‌دهند، كه نه دل در گروي زعامت فقيه داريم، نه دل در آن زعيمش كه آقاي خامنه‌اي باشند، نه مداح ايشانيم نه منكر ايشان، نه به دين دولتي معتقديم نه به دولت ديني. همچون حضرت عالي به زورمندان نيز راهي نداريم و در جامعه‌ي عاشقان (قدرت و) ولايت نيز جايي نداريم. نه انقلابيون سبز را آزادي خواه و عاقل مي‌دانيم نه چماق داران انديشه‌كش بسيجي را آزاد انديشان نوين مي‌دانيم، كساني كه حتي به مراد مرادشان مطهري نيز وقعي ننهاده و ماركسيسم را در ابتدا، و در انتها هر آنچه نامش غربي بود به ضرب چماق قانون نانوشته و آرمان بي آرمانشهر انقلاب اسلامي و دستگاههاي تفتيش عقايد قرون وسطايي نيست و نابود كردند و اكنون داد آزادي خواهي و آزاد انديشي سر مي‌دهند، همچون مرادشان احمدي نژاد كه با شعار مبارزه عليه مفسدان اقتصادي ،مفسدان اقتصادي را كه به فسادشان آگاهي كامل دارد بدور خود جمع مي‌كند، شايد نام آقايان سردار عبدالعلي نجفي و سرهنگ محمد ابراهيم عزيزي كه جرم اثبات شده‌ي غصب قهري 489 هكتار از زمين هاي متعلق به 400 خانوار را در گويم، در كارنامه خويش دارند، برايتان آشنا باشد.

آري قصه قهرمانان ما قهر ويرانگر نداشت!

من را چكار با مديريت جهان، امام زمان آقايان كه هست، مديريت زمان بفرمايد، جهان را مديريت كند.

ما را همانقدر سر در كار خويش باشد، كه نظر بر هزار راههاي رفته و نرفته براي روشن كردن فطرت و سيرت و صورت خويش بياندازيم، همان قدر كه بيابيم چگونه مي‌شود خود و جامعه خويش را از بلاي فراگير تقليد و بت پرستي نجات داد، همان قدر كه بدانيم چگونه بايد دين ستيزي و دين ستايي را به دين شناسي، شخص پرستي و شخص ستيزي را به شخصيت پرستي و شخصيت ستيزي بدل كرد. همان قدر كه فاصله حقيقت تا حقيقت را بتوان يافت.

والسلام

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:48  توسط آيدين  | 


 

امروز يا بهتر است بگويم چند دقيقه قبل برادرم به سربازي رفت. به خدمتي كه خدمت نيست،كه مقدس نيست –اصطلاح ،خدمت مقدس، را آقاي خامنه‌اي مصطلح نمودند- ، كه وظيفه عمومي نيست، اجبار دسته‌اي خواص است. دسته‌اي پر داستان و پر دسيسه. عده‌اي كه خود را حاكم، ناظم، عاقل، عادل و عالم همه امور فرودستان مي‌دانند، ابراز رضايت مي‌كنند و اظهار انزجار از هركه بخواهند، قلم را (اگرچه آلوده نيز باشد)  در بند مي‌كنند و قداره را رها.

 

احساسم بر اين باور است كه حق و باطل به شدت  در هم آميخته شده‌اند. بدون هيچ تعارف و اطنابي بايد بگويم خود نيز نمي‌دانم كه به قول معروف :" چه شير تو شيري شده!"

 

به ياد شعري از مرحوم بهار افتادم:

 

 

 

در محرّم ، اهل ري خود را دگرگون مي كنند          از زمين آه و فغان را زيب گردون مي كنند

گاه عريان گشته با زنجير ميكوبند پشت         گه كفن پوشيده ،‌ فرق خويش پرخون مي كنند

گه به ياد تشنه كامان زمين كربلا                    جويبار ديده را از گريه جيحون مي كنند

وز دروغ كهنه ي « يا لیتنا كنّا معك»           شاه دين را كوك و زينب را جگرخون مي كنند

صبح برجسته جنب، تا ظهرمیریزند، اشک          ظهر تا شب نوحه میخوانند و شب ک.. میکنند

خادم شمر كنوني گشته، وانگه ناله ها       با دو صد لعنت زدست شمر ملعون مي كنند

بريزيد زنده ميگويند هر دم، صد مجيز         پس شماتت بريزيد مرده ی دون مي كنند

پيش ايشان صد عبيدالله سر پا، وين گروه          ناله از دست عبيدالله مدفون مي كنند

حق گواه است ار محمّد زنده گردد ورعلي       هر دو را تسليم نوّاب همايون مي كنند

آيد از دروازه ی شمران اگر روزي حسين،       شامش از دروازه ی دولاب بيرون مي كنند

حضرت عبّاس اگر آيد پی يك جرعه آب،       مشك او را در دم دروازه وارون مي كنند

گر علي اصغر بيايد بر در دكّانشان               دردو پول آن طفل را يك پول مغبون مي كنند

ور علي اكبر بخواهد ياري از اين كوفيان،        روز پنهان گشته، شب بر وي شبيخون مي كنند

لیک اگر زین ناکسان خانم بخواهد ابن سعد           خانم ار پیدا نشد دعوت ز خاتون میکنند

گر يزيد مقتدر پا بر سر ايشان نهد،              خاك پايش را به آب ديده معجون مي كنند

سندی شاهک بر زهادشان پیغمبر است      هی نشسته لعن بر هارون و مامون میکنند

خود اسيرانند در بند جفاي ظالمان،            بر اسيران عرب اين نوحه ها چون مي كنند؟

تا خرند اين قوم، رندان خرسواري مي كنند       وين خران در زير ايشان آه و زاری مي كنند

ملك الشعراي بهار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:23  توسط آيدين  | 

اينبار قصد و مقصودي براي قلم فرسايي هاي طولاني نداشتم و ندارم، شايد بعدها بهانه‌ي خستگي روزه و كار و درس و تحصيل و هرچه بر زبان بچرخد، فرصتي براي نوشتن به ما نيز بدهد.


*بي ايماني نشانه‌اي از عدم صلاحيت يك مسئول سياسي در نسبتش  با اسلام ، است.


*مرده خوري ذات كفتار است.


*عدم صراحت حاكم با مردم خويش رذيلت است.


*قفس از طلا هم باشد قفس است.


*روشنفكري از تقليد مبري است. روشنفكر ما سوراخ حوض غربت غربي نشود. روشن ببيند.


*سر و ته كرباس يكسان است.


*قدرت بدون نظارت فاسد مي‌شود، چه مطلقه باشد چه نباشد.


*رأي من رو پس بديد، من مدركي ندارم.


*خواهش مي‌كنم وبلاگ مرا فيلتر نكنيد، چون من از از صراط مستقيم دور شده‌ام.


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:13  توسط آيدين  | 




مدتهاست كه از انتخابات پر گفتگوي 22 خرداد مي‌گذرد، نمي‌دانيم چه بگوييم، از كه به چه كس، چه بگويم؟! هنگامي كه با بسياري از دوستان درباره انتخابات سخن مي‌گوييم و البته مباحثه و مجادله‌هاي سطحي مي‌كنيم، دردي را حس مي‌كنم و آن، نبود آگاهيست، نبود تامل و مداراست، مدارا در شنيدن سخن‌هاي مخالف، چه بسيار برايم سخت است كه به بسياري بياموزم كه شنيدن را بياموزيد، چرا كه بسيار ديده‌ و مي‌بينم كه سخنانم به نصف نرسيده با نه و دچ،‌ دچ هاي دوستان قطع مي‌شود، يك نمونه از ديالوگ‌هايي كه در همين روزهاي اخير داشتم را برايتان مي‌نويسم:

 

من: در ابتدا نمي‌خواستم به كسي راي بدم، اما پس از مطالعه‌هاي بسيار و مشاهده حرف‌هاي كانديداها به اين نتيجه رسيدم، همين احمدي‌نژاد بهترين گزينه بود، البته براي بسياري...

 

دوست : تو ديگه چرا به اون دروغ گو راي دادي؟ مرتيكه‌ي پفيوسِ دروغ‌گو.

 

من: البته اين رو بگم كه به نظر من احمدي نژاد اون قدر هم كه مي‌گن دروغ‌گو نيست، يا لااقل اون چيزهايي دربارش گفتند و من تحقيق كردم... يا خود احمدي نژاد اونها رو بد بيان كرد مثل نيروگاه گاز پارس جنوبي،‌ در مورد آمارهايي هم كه ارائه كرد، كمي موزي گري كرد كه خب من هم قبول نمي‌كنم...اما آمارهاش با مطالعاتي كه من داشتم، دروغ نبود، در هر صورت...

 

دوست: احمدي نژاد دروغ گو ِ ، من اصلا از طيف احمدي نژادي‌ها حالم بهم مي‌خوره از اون مصباح و جنتي و احمد خاتمي و...

 

من: خب من كه با علايق تو كاري ندارم اين رو مي‌خوام بگم كه...

 

دوست: من ديگه با تو بحث سياسي نمي‌كنم، چون به احمدي‌نژاد راي دادي ازت بدم اومد،‌ واسه چي به اونه دروغ گو راي دادي؟

 

من: از دوستانم هم به من گفتن كه... تو كه اين قدر از سخنراني ها و كتابهاي دكتر سروش استفاده مي‌كني چرا به احمدي نژاد راي دادي، گفتم كه...

 

دوست: واسه من هم سؤاله كه چرا به اون دروغ‌گو راي دادي...اون مردتيكه‌ي ...

 

من: الان فرصت نيست خيلي توضيح بدم.

 

دوست: دين از سياست جداست

 

من: هر عقيده‌اي از روح، تهي بشه فساد مياره، فرقي نمي‌كنه چي باشه؛ در هر صورت من بگم كه اينكه من به احمدي نژاد راي دادم به اين معنا نيست كه همه كارش رو قبول دارم، من براي خودم يك چارچوبي دارم كه افراد رو با اون مي‌سنجم و بهشون نمره مي دم، به نظرم احمدي‌نژاد نمرش از ساير كانديداها بالاتر بود، در ضمن اين رو هم بگم كه من با اين بازداشت‌هاي اخير اصلا موافق نيستم، اصلا حتي اسلامي هم نيست كه اينطور افراد رو بازداشت كنند و شكنجه بدن...

 

دوست: ببين، دين از سياست جداست.

 

من: اگر بخوام منصفانه بگم اگر هر حكومتي بخواد مثل حضرت علي حكومت كنه...

 

دوست: اصلا حكومت علي هم ثابت كرد كه دين بايد از سياست جدا بشه

 

من: منظورت رو متوجه نمي‌شم؟!!

 

دوست: حضرت علي توي جنگ جاسوس مي‌فرستاد تو ارتش دشمن در حالي كه جاسوسي در كارهاي مردم حرامه...

 

من: حوزه‌ي جنگ رو با زندگي عمومي مردم يكي نكن، تو جنگ هدف و روابط يك جور ديگه‌ايه، ببينم يك جمله كه زن و مرد و به هم محرم مي‌كنه مگه چيه؟

 

دوست: خب هيچي؟

 

من: پس براي چي گفته مي‌شه؟

 

دوست: خب...

 

من: بطور خلاصه براي اينكه جامعه كه نظم و قوام خاصي به خودش بگيره، تعهدي ايجاد بشه و زندگي آدمها هم مثل خوك‌ها نشه، ولي در هر حال، عملي كه اسمش رو زنا مي‌گذاريم با عملي كه يك زن و شوهر در خلوت خودشون انجام مي دند عملا فرقي نداره، سكسه! غير از اينه؟

 

دوست: نه!

 

من: مسئله جاسوسي هم شبيه به اينه، در جنگ خيلي از روابط حالت ديگه‌ي رو دارن، در جنگ تجاوز به عنف هرچه قدر هم رايج باشه در هيچ برهه‌اي از تاريخ اخلاقي نبوده، اما جاسوسي از لوازم يك جنگه، اما همين عمل در سطح جامعه اصلا و اساسا اخلاقي نيست. بگذريم حرفم اين بود كه كاري كه علي درباره خوارج كرد،كار علي به عنوان رهبر يك حكومت ديني اين بود كه...

 

دوست: بس كن ديگه، دين كه با سياست قاتي بشه همه چيز خراب مي‌شه، من ديگه با تو سياسي بحث نمي‌كنم...چون تو به احمدي نژاد راي دادي،هه هه هه....

* * *

 

و گفتگوهاي مشابه به اين چه بسيار اتفاق افتاد، كه تقريبا تمامي سخنانم ناقص ماند. توسط كساني كه هميشه و همواره دم از آزادي بيان مي‌زنند و تا هنگامي به مرادشان سخن مي‌گويي مي‌شنوند و تبريك مي‌گويند و تا زماني كه انتقادي مي‌كني، تحقير و تكفير و ردت مي‌كنند، و اگر يكبار به آنها در حين سخنانت "نه" بگويي تو را متحجر مي‌خوانند، غافل از آنكه خود همواره "نه" مي‌گويند، و چه بسيار سخت شرايطي شده كه بسياري حتي حاضر به شنيدن سخني نيستند و چه بسيار تلخ زمانه‌اي شده كه سطح مباحث علمي به فحش و داد هوار راه انداختن فرو كاسته شده. فقط اميدوارم عصر فاشيسم دموكراتيك آغاز نشده باشد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:32  توسط آيدين  | 

وفات يا شهادت؟ تفاوتي نمي‌كند؛ قبل از آنكه سخني آغاز كنم و قلمي برانم، قلمي برانم از آنكه به هيچ وجه خود را در آن اندازه‌اي نمي‌بينم كه از او بگويم، مي‌بايد كه بگويم، بگويم از زينبْ زنان، زينب گوياني كه هم اكنوني كه اين سطور را مي‌نويسم(ساعت 23:35 شب) صداي بلندگوي چهار سوي آنها سكوت شب را مي‌شكند و دشنام را بر زبان عده‌اي بسيار از جمله خود من جاري مي‌كند، زينب زناني كه جاهلانه از حقيقتي مي‌گويند و هيچ نمي‌دانند... باري...

 

 

«اي زينب! اي آنكه مردانگي از تو جوانمردي آموخت.»

اي زينب! زنان ما، دختران ما، امروز بيش از هر روز ديگر به تو محتاجند...

 

اي زينب! اي زبان علي در كام... شيعيان را ببين، زنان و دختران شيعه را ببين كه چگونه برايت اشك مي‌ريزند، چگونه بنامت نذر مي‌دهند و چگونه از تو دم مي‌زنند؛ روزگاران برايمان مي‌گذرد در حالي كه حكومتي بنام دين متولي امورمان شده و تا كه ساعت‌هاي روز جا دارد، برايمان از مذهب برنامه مي‌سازند، چه در صفحه‌هاي نمايش تلويزيون‌هاي ما، چه در نمايشگاهها، چه در نمايش‌نامه ها و چه در شهر نمايشي ما و چقدر بيهوده براي مردم و چقدر سرگرم كننده و مفيد براي مذهبي‌ها...و چقدر سرد و سياه است هنگامي كه بي عقيده و بي عقده از تو سخن مي‌گوييم و تو را راهنمايي براي مردان و زنان مسلمان و شيعه مي‌خوانيم، از شجاعت تو سخن مي‌گوييم و معناي شجاعت نمي‌فهميم، از عزت مرگت و مرگ برادرت و عزيزانه مردن سخن مي‌گويم و جام زهر ذلت، پي در پي مي نوشيم، از تو سر تسليم به زر و زور و تزوير فرود نياوردن مي‌بينيم و مي‌خوانيم و تا كمر خم، بر روي، هر كس و ناكس فرو مي‌آورديم. زينب! ما تو را براي تحقير و تكفير يزيد ستايش مي‌كنيم، اما خود را همچون بوزينه‌ي يزيديان زمان، دستاويز تفريح و تنعم و تفرج طالوتيان مي‌كنيم. بر يزيدي كه تو بر آن لعن كردي، نفرين‌ها مي‌فرستيم، اما خود را نيازمند يزيد و يزدان فروشان زمان، خوار و ذليل مي‌كنيم.

اي زينب! زنان ما را بنگر...كه يا چگونه وارث ذلت موروثي و تاريخي خويش شده‌اند يا كه چگونه در دام و در كام بازارهاي بي حرمت و حياي مصرفي امروز گشته‌اند و يا چطور بنام برابري و عدالت، بنام حق زن، مردانه مي‌شوند، بنام حق زن از خويش بيگانه مي‌شوند، اي زينب! بنگر زنان و دختران شيعه‌ي ما را، اي زينب! بازگرد و ظهور كن، و بر ما بشور، و بدان... بدان كه اينبار نه يزيد و يزيديان، بلكه شيعيانِ ما چه زيبا تو را شهيد اسلامت خواهند كرد كه تا تاريخ هست بر شهادت يا وفاتت شبهتي باقي نمي‌ماند، تا تو باشي تا كه بداني رأي كثيري از روشنفكرانِ ما، خلاف دين جد توست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 14:28  توسط آيدين  |