|
|
|
|
|
كافيست نگاهي به درون خويش بياندازيم و اندكي زواياي فكري خود را زير و رو كنيم، اما اين بار به قصدي ديگر ، نه براي پرسش از بديهيات، نه براي اثبات وجود خود يا كه اثبات وجود، و نه براي پيش فرضهايي كه با آنان متولد شدهايم و نه اساسا كاري فلسفي و سقراطي، شايد همگان اينگونه نباشند، اما آنچه در ذهن بسياري از افراد با توجه به گفته ها و بيان تاملاتشان ديدهام و يا شنيدهام، مرا وادار به تفكر هم در خود و هم در وضعي موجود انداخت كه نيازمند به بررسي و نگاه و تفكر داشت، و آن چيزي بود كه هر چه فكر كردم به كلمهي "آش" رسيدم، گرچه به نظر مزاح ميايد اما ظاهرا لغتي مناسب است، مدتي كه در دانشگاهي تحصيل ميكردم، با افرادي گوناگون كه هركدام صاحبان يا وارثان يا مومنان فكري و انديشهاي بودند آشنا شدم. اما عدهاي را نيز ميديدم كه در عده نيز اندك نبودند و به اين گمانم كه خود نيز در جمع آنان بودهام، و آنان صاحبان انديشههاي پراكنده بودند، اكنون بهتر ميدانم با ذكر چند مثال از ابهام سخنم اندكي بكاهم، فردي بود كه خود را ماركسيست خطاب ميكرد، گرچه عدم صداقت در كلامش مانع پيدا كردن وجههاي نيك از وي گشته بود اما خصوصياتي جالب داشت، ماركسيست بود و دين را عاملي براي استثمار زن ميدانست، چرا كه دوست دختر يا نامزد يا به قول خودش، همسري داشت كه مدعي انديشه فمنيسم بود – گرچه همسر وي روزي خود را وابسته به هيچ جريان فكري ندانست اما روزي خود ادعاي فمنيست بودم و غرور فمنيستي كرد، او شيرين عبادي را مي پرستد، البته اثبات و انكار انديشهاش براي محافظت از انديشهاش بود چرا كه به دليل عدم انديشه و تامل مطلقا توانا به دفاع از انديشهاش نبود- و اين پسر خود از دوستداران پر و پا قرص نيچه بودكه خود ضد زن بود- كسي در نهايت زنان را گاو ماده ناميد- و البته اين پسر پس از جدايي از همسر خود، از عقايد ضد زن نيچه نيز بهرههاي فراوان برد. قصد دور رفتن ندارم همان دختر هم نمونهاي بارز از آنچه قصد گفتنش را دارم بوده و هست و نمونههاي بسياري از اين دسته انسانها را با اندكي توجه در خود و اطافيان ميتوان يافت، او بسيار علاقمند به افكار نيچه بود و هست و گرچه خود را پرستندهي اشخاص نمي دانست و افكار افراد برايش مهم بود اما عملا به شدت به فضاي نوستالژيك ماركسيستي و بتهاي ماركسيست همچون چگوارا در امريكاي لاتين، خسرو گلسرخي در ايران علاقه داشت، او علاقه به عصيان طلبي و انقلابي بودن داشت. و به همين منظور بسيار به شريعتي علاقه داشت، چرا كه دكتر شريعتي خود نيز انقلابي سخن مي گفت، اما او بي شك پرستندهي دكتر سروش نيز بود كه فيلسوفي متاثر از انديشه پوپر و كاملا غير انقلابي بود و گرچه اين شخص با تمامي اين احوال علاقمند به ماركسيسم، عصيان طلبي، نيچه، و در عين حال نيز عقايد فمنيستي اگزيستانسياليست الحادي بود، به اسلام هم علاقمند و به قول عدهاي اهل نماز هم بودبه ماركسيسمي كه ضد سرمايهداري است علاقه داشت و در عين حال در چند شبكهي هرمي كه اساسا اعضاي آنرا حريصان و پولدوستان و سرمايهپرستان تشكيل ميدهند سابقهكار داشت و دارد و همواره معيار مطلق پيشرفت را غرب ميگرفت و اين درحالي بود كه به شريعتي كه بي شك وجههاي بارز از غرب را استعمار آن ميدانست علاقهبسيار داشت و با وجود تمامي اين احوال به طالقاني نيز علاقهي بسيار داشت،خود را به همه اهل مطالعه نشان مي داد و چند بار متوالي خود ديدم كه "حزب" را "حذب" مي نويسد، مثالهايي از اين دست و از گونههاي ديگر نيز وجود دارداما اگر به همين دو مثال نيز كه امروز توجه مرا بيش از هر نمونهاي به خود جلب كرد توجه كنيم و سپس به خود و افكار خود و اطرافيان نيز نظري بياندازيم در خواهيم يافت كه نوستالژيك(حسرت گذشته داشتن در معناي سايكولوژيك يا به اصطلاح رايج،علم روانشناسي) و قديمي پرستي و اينگونه انديشيدن و همواره مخالف وضع موجود بودن، بدون در نظر گرفتن معيار منطقي براي وضع مطلوب و در نتيجه انقلابي رفتار كردن فقط براي دگرگوني وضع موجود در پس شعائري گنگ،سمبل كردن چهرههاي تاثير گذار زنده و مرده بدون در نظر گرفتن اختلافات فكري و فقط مجذوب آنان شدن به سبب انديشهي خلاف وضع موجود آنان (بدون در نظر گرفتن درستي يا نادرستي آن يا اصطلاحا بر حق بودن يا ناحق بودن آن در مقام انديشهي محققانه و نه مقلدانه) و در نهايت تقليد انديشه،هيچ پاياني جز هرج و مرج و آنارشيسم فكري و عملي ندارد. تبديل كردن ذهن به بتكدهي انديشمندان و رهبراني كه همسو با احساسات و در نتيجه افكار پيش ميروند، خود معلول جهل است نه علت جهل و جهل به معناي تعصب و تصلب فكري و نه ناداني است. لذا اگر تفكر در هر زمينهاي و با هر عقيدهاي مدنظر فردي ميباشد ميبايستي اين نكتهگران را بخاطر بسپارد كه ساختمان فكر با علقهها و علاقهها آباد نميشود، آشي كه در آن مملو از خرده سنگ باشد نه براي خوردن مفيد است نه براي ساختمان بنا كردن، نه غذاي انسان است نه كمك كار انسان، بلكه زبالهايست گندآب، پيراستن ساحت انديشه از عقدهها و علقهها و علاقهها در هر نسبتي ميتوانداز آشفتگي اينچنين، بسيار بكاهد و به آدمي قدرت انديشيدن عطا نمايد و گرنه پرستيدن سفيهانه، بي رنج و محنت است هرچند داراي انگيزهاي نيكو باشد.
*در اين مقال به هبچ وجه قصد اهانتي به عزيزي نداشته و ندارم و قصد اين مقاله فقط يك بررسي علمي يك بيماري فكري در چند نسل است كه كه نويسنده نيز خود از اين درد رنج برده است، لذا اگر ادبيات ناپسندي در متن مشاهده ميشود تذكر مشروح شما خواننده عزيز بي شك راهنماي من خواهد بود. آيدين |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:32 توسط آيدين
|
|
||